این همه توجهش قلبم و به درد میاره... میشینم کف اتاق و زار میزنم چونم و با دستش میگیره بالا نگاش میخکوبم میکنه این همه عشق به منی که حتی لیاقتشو هم ندارم. نگام و ازش میدزدم یه نگاه به آسمون میکنم میخوام فقط یک آرزو کنم یک آرزوی کوچولو.. میخوام بگم خدا جون تو که این همه محبت و تو قلب این گذاشتی چرا یک قطره شو تو قلب من نذاشتی دارم آب میشم زیر این همه احساس پاک دارم خورد میشم چون جوابی برای گفتن ندارم میگه مغروی میگه لجبازی میگه تو دوست داری با زندگیت بد کنی دوست داری با خاطراتت زندگی کنی. اما امروز روزیه که باید جوابشو بدم به اندازه کافی معطل جوابم شده باید بدونه حسی بهش ندارم نمیتونم بیشتر از این منتظرش بزارم. از هر لهاظ که حسابش کنی نمونست تو پاکی تو زیبایی توی مهربونی اما...؟ کاش میدونستم... با خودم درگیرم. از بس باهاش بد خلقی کردم و باهام ساخته توی روش خجالت میکشم و به چشماش نگاه نمیکنم از اولم بهش گفتم دل من یه جای دیگست فکر میکرد با محبتش اخر میتونه دلم و به دست بیاره. میدونی تحمل ندارم ببینم اون چشمای مردونت بارونیه. از خودم بدم میاد هیچ وقت نخواستم دل کسی و بشکونم منو ببخش! کاشکی یکی پیدا میشد حق و میداد به دل بیچاره من چقدر تنهام!
![]() |
|
![]() |
شنبه 3 فروردین ماه سال 1387
پنجشنبه 22 آذر ماه سال 1386
انگار همین دیروز بود که ۱۵ ساله بودم...مزه ی خوشی نداره بزرگ شدن.
سه شنبه 6 شهریور ماه سال 1386
چقدر این هوا بوی بی قراری میدهد بوی نیامدن... بوی تنهایی. انس گرفته ام به دروغی که هر بار با خودم تکرار میکنم. جقدر این هوا بوی دلتنگی میدهد شب در حسرت صبح و صبح در حسرت شب... چشمی دوخته به دوستت دارم هایی که با دستان تو نوشته شده دوستت دارمهای تو همه بی جانند... بی روح... ملال آور.
بی خوابی های پی در پی و روزهایی سخت روحم را مصلوب کردند. زیبا ترین حرفت را بگو و برو خسته شدم از پا به پای تو آمدن ها...


