یکشنبه 29 آذر‌ماه سال 1383

حالم خرابه حسه تنفر تمام وجودمو گرفته از این همه آدمهای دروغگو متنفرم...از این پسر متنفرم از آدمهای خودخواهی مثل اون متنفرم.... داره می ره ایران زن عقدیشو بیاره اما با پررویی تمام داره دوست دخترشو قسم میده که بهش خیانت نکنه و  همیشه باهاش بمونه از شنیدن حرفهاش و منطقش داره حالم به هم می خوره ....حالم بده.... 

و من
 روزی خواهم رفت
به جایی دور
جایی دورتر از بایدها و نبایدها
جایی دورتر از خواستن ها و نخواستن ها
و میان آب و آیینه و ماه
پنهان خواهم شد!!


پ.ن:نگران من نباش آره با تو هستم که می یای این جا و ...... اتفاق خواصی نیفتاده فقط یک خورده مصرف قلیونم رفته بالا.... اینها هم اثراتشه.... راستی نصیحتم نکنید چون چندتا ماهر شو دارم..اما واسه این دوست من دعا کنید که این عشق مسخره از سرش بیفته