جمعه 2 دی‌ماه سال 1384

دلم برای دل دل کردن واسه بودن باهات تنگ شده...واسه آرامشی که با بودنت بهم میدادی. برای حس امنیتی که با بودنت تو وجودم بود. دلم برای مرور لحظه های ناب تنگه.. در بلندترین شب سال پیمان بستیم و اکنون چیزی از اون پیمان نمیبینم در وجودت... انقدر از من دور شدی که تنها فاصله مکان نیست اکنون فاصله قلبهاست که مرا بیش ار پیش عذاب میده. دومین سال یلدایی من گذشت. اما مهربونم صادقانه میگم که من دیگه همسفرت نخواهم بود.. البته میدونم که تو مدتهاست که جا زدی اما قلب من هیچ وقت حاضر به قبول و درک این مسأله نبود و نیست. پس مینویسم که من جا زدم. چون خسته شدم از انتظار.. از بی اعتنایی ای مهربون بی انصافی دیگر تا چه حد؟؟   دیشب برای من به بلندی هزار سال بود دیشب شاید دلچسب ترین و در عین حال غمگین ترین شب زندگی من بود. من تصمیمی عاقلانه گرفتم و بغضی کهنه که مدتها در گلو داشتم را شکستم و با خود پیمانی جدید بستم... بگذار عاشقونه هایم تنها با من بماند. تنها بگذار خاطرات خوب همراه من باشد دیگر از تو چیزی نمیخواهم...................

چه کنم من؟

دیوانه ام امشب..

دیوانیه عشقت ..

مجنون دو چشمت..

تا فردا چه کنم من...؟؟