شنبه 3 فروردین‌ماه سال 1387

این همه توجهش قلبم و به درد میاره... میشینم کف اتاق و زار میزنم چونم و با دستش میگیره بالا نگاش میخکوبم میکنه این همه عشق به منی که حتی لیاقتشو هم ندارم. نگام و ازش میدزدم یه نگاه به آسمون میکنم میخوام فقط یک آرزو کنم یک آرزوی کوچولو.. میخوام بگم خدا جون تو که این همه محبت و تو قلب این گذاشتی چرا یک قطره شو تو قلب من نذاشتی دارم آب میشم زیر این همه احساس پاک دارم خورد میشم چون جوابی برای  گفتن ندارم میگه مغروی میگه لجبازی میگه تو دوست داری با زندگیت بد کنی دوست داری با خاطراتت زندگی کنی. اما امروز روزیه که باید جوابشو بدم به اندازه کافی معطل جوابم شده باید بدونه حسی بهش ندارم نمیتونم بیشتر از این منتظرش بزارم. از هر لهاظ که حسابش کنی نمونست تو پاکی تو زیبایی توی مهربونی اما...؟ کاش میدونستم... با خودم درگیرم. از بس باهاش بد خلقی کردم و باهام ساخته توی روش خجالت میکشم و به چشماش نگاه نمیکنم از اولم بهش گفتم دل من یه جای دیگست فکر میکرد با محبتش اخر میتونه دلم و به دست بیاره. میدونی تحمل ندارم ببینم اون چشمای مردونت بارونیه. از خودم بدم میاد هیچ وقت نخواستم دل کسی و بشکونم منو ببخش!‌ کاشکی یکی پیدا میشد حق و میداد به دل بیچاره من چقدر تنهام!