X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 22 آذر‌ماه سال 1385

خدای من با خدای شما فرق دارد . خدای من به بزرگی خدای شما نیست . کوچک که بودم خدایم شبیه خدای شما بود ، بزرگ و ترسناک و . . . هزاران عیب دیگر .هر چه بود با من نبود ، در من نبود . تلاش میکردم که در او باشم ، بیهوده . تلاش میکردم که بترسم ، تلاش میکردم که ببینمش . و همه اش بیهوده تا این که خیلی آرام خدای خودم را پیدا کردم لای آن شب بوها نبود . نزدیک تر از این حرفها بود . اصلا ، خودم بود انگار سالها در من ساکن بود . وقتی آمد ، وقتی دیدمش ، خیلی چیزها عوض شد . جور دیگری شدم ... نگاهم عوض شد . . . یا دنیایم .آدمها رنگ دیگری شدند  مثل آن که تا آن روز از پشت شیشه ای رنگی به دنیا نگاه کرده بودم . . . و ناگهان ، دیگر شیشه ای نبود . رنگ آدمها عوض شد . درون آدمها پیدا شد و از همه بدتردرون خودم ،نفرتها و کینه هایی که سالها و هر روزه با خود حمل میکردم خیلی زجر کشیدم ، هنوز هم میکشم . بعضی آدمها ناگهان غریب و دور شدند . و بعضی ها عزیز و دوست داشتنی . ساکت و بهت زده شدم . دور افتادم از بازی آدمها و خیلی چیزها را باختم . آرام آرام بعضی بازیها را فراموش کردم ، با آن که میدانستم با بازیست که خیلی آدمها را و خیلی چیزها را به دست می آورم
چیزهایی هم از دست دادم  چیزهایی که برای من ، و فقط برای من ، بسیار ارزشمند بودند . آدمهایی را پیدا کردم که درونشان خدایی رشد میکرد .خدایی که دوستش داشتم . در تنهاییم چیزی را پیدا کردم. لذت. لذتی بی اندازه یا زجری لذت بخش . و این آدمها در تنهاییم شریک بودند . این آدمها تنهاییم را بر هم نزدند . نزدیک تر از آن بودند که بتوانند این کار را بکنند
و خیلی چیزها معنا پیدا کرد . شب تاریک معنا پیدا کرد . ستاره ها . نگاه ها . ثانیه ها . رنگها . بی رنگها . درختهای توی بیابان .ماهی های توی تنگ. حرکت انگشتها . لرزش دستها . چاله ها وخدای من خداییست که دیگر از او نمیترسم بلکه خداوند که خدای من است را با تمام قلب و جان و عقل خود دوست دارم هنوز آنقدر در من رشد نکرده که آرزوهایم را عملی کنم هنوز آنقدر رشد نکرده که پشت پا بزنم به همه دنیایی که شما ساخته اید . شاید هنوز کمی از خدایتان میترسم . شاید هنوز کمی خدایتان را میپرستم و بدترین شاید این که شاید ... هنوز از آدمها میترسم.